...... مهربونی ......
يک پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديکي يک دبيرستان خريد. يکي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا اين که مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي کلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند و در حالي که بلند بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي که در خيابان افتاده بود را شوت مي کردند و سروصداى عجيبي راه انداختند. اين کار هر روز تکرار مي شد و آسايش پيرمرد کاملاً مختل شده بود. اين بود که تصميم گرفت کاري بکند.
روز بعد که مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين که مي بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همين کار را مي کردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بکنيد. من روزي 10 دلار به هر کدام از شما مي دهم که بيائيد اينجا و همين کارها را بکنيد.»
بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد،پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي تونم روزي 1 دلار بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالي نداره؟
بچه ها گفتند: «1 دلار؟ اگه فکر مي کني ما به خاطر روزي فقط 1 دلار حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت کنيم، کورخوندي. ما نيستيم.» و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد .
تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، با بيقراری به درگاه خداوند دعا میكرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم میدوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمیآمد. سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك بسازد تا از خود و وسايل اندكش بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟» صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك میشد از خواب برخاست، آن میآمد تا او را نجات دهد. مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟» آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»
آسان میتوان دلسرد شد هنگامی كه بنظر میرسد كارها به خوبی پيش نمیروند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج. دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش.
پ.ن :
ممنون از همه دوستای عزیزم که که با کامنت های خودشون منو شرمنده کردند
از همتون تشکر میکنم بخصوص از ساناز مهربون
.... مهربونی ....
........................................................................................................
اي بر سر بالينم، افسانه سرا دريا !
افسانه عمري تو، باري به سرآ دريا .
اي اشك شبانگاهت، آئينه صد اندوه،
وي ناله شبگيرت، آهنگ عزا دريا .
با كوكبه خورشيد، در پاي تو مي ميرم
بردار به بالينم ، دستي به دعا دريا !
امواج تو، نعشم را افكنده درين ساحل،
درياب مرا، دريا؛ درياب مرا، دريا .
ز آن گمشدگان آخر با من سخني سر كن،
تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دريا .
چون من همه آشوبي، در فتنه اين توفان،
اي هستي ما يكسر آشوب و بلا دريا !
با زمزمه باران در پيش تو مي گريم،
چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دريا !
تنهائي و تاريكي آغاز كدورت هاست،
خوش وقت سحر خيزان و آن صبح و صفا دريا .
بردار و ببر دريا، اين پيكر بي جان را
بر سينه گردابي بسپار و بيا دريا .
تو، مادر بي خوابي. من كودك بي آرام
لالائي خود سر كن از بهر خدا دريا .
دور از خس وخاكم كن، موجي زن و پاكم كن
وين قصه مگو با كس، كي بود و كجا ؟ دريا !
... مهربونی ...
***
من و تو ...
من وتو یک دهانیم
که با همه ی آوازش
به زیبا تر سرودی خواناست .
من و تو یک دیدگانیم
که دنیا را هر دم
در منظر خویش
تازه تر می سازد .
نفرتی
از هر آنجه که ما را باز می دارد
از هر آنچه که محصور مان کند
از هر آنچه که ما را وا می دارد
که به دنبال بنگریم .
دستی
که خطی گستاخ به باطل می کشد .
من و تو یک شوریم
از هر شعله ای برتر
که هیچ گاه شکست را بر ما چیرگی نیست
چرا که از عشق
روئینه تن ایم .
پرستویی که در سر پناه ما آشیان کرده است
با آمد و رفت شتاب ناک
خانه را :
از خدایی گم شده
لبریز می کند .
تقدیم به :
ساناز عزیز که پیشه اش مهربونی است .
بخند ای عشق ای امید فردا
که من خندیدنت را دوست دارم
در باغ خاطره ها هر روز هر شب
تو را تنهای تنها دوست دارم .
..... مهربونی .....
پ.ن : از همه عزیزان به خاطر مطلب قبلی که درج کرده بودم عذر میخوام
به خاطر درخواست عزیزان مبنی بر اصلاح مطلب قبلی متن جدیدی رو درج کردم .
باز هم به بزرگی خودتون ببخشید .
تو مهربانی را به اسم و رسم میشناسی,مهربانم.
... مهربونی ... درون توست
و با واژه واژه ای که میگویی حسش میکنم.
باز با من سخن بگو در این دنیای نا مهربان!
ممنون از دوست مهربونم بهناز جون
که دستان قدرتمند سر نوشت آن را ورق می زند
و نوشته هایش را با قلم قسمت تغییر می دهد
آرزوی این را داشتم که روزی بتوانم بوته سر نوشت را از ریشه بخشکانم
تا هیچ وقت نتواند دفترم را با دستان بی مهرش ورق زند
و آنان را که دوستشان دارم هیچ گاه با تکرار واژه قسمت از من نگیرد
... مهربونی ...
اگر سر به سینه ام بگذاری خواهی شنید صدای قلبی را که روزی
خون سرخ عشق از آن فوران می کرد
صدای قلبی را که تک تک ضربانش در امید دیدار می تپید
اما امروز آن قلب با کوچکترین تلنگری خواهد مرد و ضربانش به دنبال تیک تیک ساعت می دوند
تا روزی سنگینی سرد خاک را بر پیکر بی جانش احساس کند
آن پیکری که هیچ کس به غرورش احترام نگذاشت
آن پیکری که روزی نام تو را در تمام وجودش فریاد زد و تو آن را نشنیدی
چه کسی خراب کرد کلبه ی آرزو هایم را؟ و شکست آن غروری را که وجودش را در نگاه های سرد تو خشکاندم
و چه کوتاه بود همسفر تو بودن در جاده های سر نوشت
... مهربونی ...
هرکه نقشی را کشید نقاش نیست.
نقش را نقاش معما می دهد.
... مهربونی ... نقش یار است
حیف که یار نقاش نیست.
با تشکر از دوستم عزیز و مهربونم ، آرزو جون
بعضی از آدم ها انقدر نگاهشان
چشم هایشان
دست هایشان
... مهربان است ..كه دلت میخواهد
یكبار در حقشان بدی كنی و نامهربانی
و ببینی نگاهشان،چشم هایشان،دست هایشان
وقتی نامهربان میشود چگونه است
در نهایت حیرت تو میبنی
مهربان تر میشوند انگار
بدیت را با خوبی
نامهربانی ات را با مهربانی
پاسخ میدهند
چقدر دلم تنگ است برای دیدن چنین آدم مهربانی
با تشکر از دوست مهربونم ، حمیده جون
حالا که آمده ای
چترت را ببند
در ایوان این خانه جز ... مهربونی ... نمی بارد
خیال کردی
دگر ندارمت؟
آنجاست!
یاد تو
ته آغوش پر ستارهٌ شب
هر بار که بنگرم
به گمان چشم تو
به چشم شان هم چشم می شوم
انگار رفته ای ؟
اینجاست!
عطر تو از خم کوچه که بگذرد
سر مست می شوم
![]()
در دشت ، کوه ، ساحل
نام تو باید
ورد زبان مردم باشد
در خانه ،مزرعه ،لبه چشمه
مثل ترانه های قدیمی
نقل دهان مردم باشد .
تو هیچ وقت نگفتی دوستم داری
چنین کنم دل خود را عزیز دلداری
کبوترم شده بودی کنون کبوتر باز
تو میله های قفس را عزیز می داری؟
تو ساربان و تو لیلا و تو دلیل سفر
به خواب رفته مسافر نمی کنی یاری؟
قسم به بغض دو چشمت کویر می مانم
کنون که بر گل خشکیده ای نمی باری
شعار نیست نگاهم گواه عشق من است
صلیب گم شده ای در فریب شنزاری
تو نیستی که ببینی چگونه این دیوار
به انعکاس صدایم کند بسی زاری
و شعر بودم و شعری که مقطعش این بود
تو هیچ وقت نگفتی که دوستم داری !
بی وفایی کن وفایت میکنند
با وفا باشی خیانت میکنند
مهربونی گر چه آیینه ی خوشیست
مهربان باشی رهایت میکنند . . .
به شما و همه ی عزیزانی که به اینجا امدند
خوشومدین
نظرتون چیه ؟
شاید
بهترین درد است
غیبت تو
برای همیشه
پاکیزه ماندنت
پرستیدنت
که هیچ رنگ ریایی
چهره ی رویایی تو را
باور ندارم .
| Design By : RoozGozar.com |


